سلام سالار

* با همه لحن خوش آوائیم - در به در کوچه تنهائیم *

سخنانی عمیق برای لحظه ای تفکر و اندیشیدن ! ! !
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥  کلمات کلیدی: اجتماعی ، آموزنده

* خوشحال بودن یعنی بدست آوردن یک زندگی و تقسیم آن با دیگران !

* برای زندگی کردن دو راه وجود دارد . یکی اینکه گویی هیچ معجزه ای وجود ندارد و دیگری اینکه گویی همه چیز یک معجزه است .

* اغلب روابط به سمت شکست می روند . نه بخاطر حضور نداشتن عشق . عشق همیشه حاضر است . تنها مشکل این است که یکی بسیار زیاد دوست داشته شده است و دیگری به اندازه کافی دوست داشته نشده است !

* اگر میدانستید که افکارتان چقدر قدرتمند است ، هیچگاه حتی برای یک بار دیگر هم منفی فکر نمی کردید !

* در یک رابطه بودن به معنای بوسیدن ، قرار گذاشتن یا در دسترس بودن نیست . به معنای بودن با کسی است که شما را به گونه ای خوشحال کند که هیچ کس دیگری نتواند ! 


 
تولد حضرت زهرا (س)
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢  کلمات کلیدی: مذهبی

میلاد باسعادت

دختر رسول الله ، همسر ولی الله ، مادر ائمه هُدی

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بر همگان مبارک باد .



 
روز مادر
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢  کلمات کلیدی: اجتماعی

خداوندا

زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است .

مادرم دوستت دارم ، روزت مبارک

 



 
10 ابزار برای محافظت از کامپیوتر در برابر فلش درایوهای آلوده
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  کلمات کلیدی: رایانه

فلش درایو ، یکی از ابزارهای همیشگی است که به همراه کامپیوتر و در همه جا از آن استفاده می کنیم . به راحتی برای انتقال فایل ها از دسکتاپ به لپ تاپ و یا به اشتراک گذاشتن برخی اطلاعات بین همکاران و دوستان به یاری مان می آید . زندگی دیجیتال را بسیار آسان تر کرده و تصور عدم حضورش هم آزار دهنده است . اما صبر کنید ، تا حالا به این فکر کرده اید که همین ابزار می تواند تهدیدی بسیار جدی برای کامپیوتر شما باشد؟

اگر فلش درایو USB شما به ویروسی آلوده گردد ، نه تنها ممکن است اطلاعات روی آن را از دست بدهید ، بلکه این احتمال وجود دارد که امنیت تمامی کامپیوترهایی که این کول دیسک حتی یک بار به آنها وصل می شود هم به خطر بیافتد . در این مطلب به معرفی ده ابزار برای حفاظت از کامپیوتر در برابر کول دیسک های آلوده خواهیم پرداخت ، تا آسیب کمتری به سیستم های تان برسید .


 
وابستگی و وارستگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  کلمات کلیدی: اجتماعی ، آموزنده

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است .
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم .
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شو .
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند .
بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گدائیم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند ؟

نتیجه اخلاقی :

در دنیا بودن ، وابستگی نیست . وابستگی ، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود ؛ وارستگیست که خودنمایی می کند .


 
شهادت ام ابیها فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥  کلمات کلیدی: مذهبی

آنروز تمام آسمان نیلی بود

بر دوش علی بیعت تحمیلی بود

وقتی ثمر باغ فدک قسمت شد

ای وای که سهم فاطمه سیلی بود

 


 
اخلاق
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱  کلمات کلیدی: اجتماعی ، آموزنده

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند .

 


او جواب داد :

 


اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر ثروت هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =100
اگر دارای علم هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =1000
اگر دارای اصل و نسب هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =10000
 .
 .
 .
ولی اگر زمانی عدد یک اخلاق از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ است ! پس انسان بدون اخلاق هیچ ارزشی نخواهد داشت .



نتیجه اخلاقی :

اگر اخلاق نباشد انسان خدای زیبایی و ثروت و علم و اصل و نسب هم که باشد هیچ نیست !


 
آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی: اجتماعی ، آموزنده

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود . استادی از آنجا می گذشت . او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست . مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت : عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است . به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم ؟


استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود . سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت . استاد گفت : این سنگ را هم که دیدی . به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد .

 

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟! مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت : اما برگ که آرام نیست . او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست ! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد . من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

استاد لبخندی زد و گفت : پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی ؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده . استاد این را گفت و بلند شد تا برود . مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد .

 چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید : شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را ؟

استاد لبخندی زد و گفت : من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم .


 
زنـدگی خـروسی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥  کلمات کلیدی: اجتماعی ، آموزنده

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید .یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد .


جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی .
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند . عقاب آهی کشید و گفت : ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم . مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند : تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد . اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد . اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد . بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت .

تو همانی که می اندیشی ، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی ، پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن .


گابریل گارسیا مارکز


 
تبریک
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱  کلمات کلیدی: اجتماعی
 سال 1391 بر همگان مبارک باد 


 
← صفحه بعد