شمع و فرشته

پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

منبع: نشان لیاقت عشق

/ 10 نظر / 4 بازدید
من

سلام داستان قشنگی بود بازم بهم سر بزن همیشه توی وبلاگتـــــــــــــــــم مرسی

شیدا

[گل] [گل] ممنون از اینکه به دلتنگ ترین شیدا سر زدی

آرش

خیلی زیبا بود ممنون ایول

سیدارتا

خیلی قشنگ بود. مرسی که خبرم کردی ...

محسن

سلام دوست من حال شما؟ زیبا بود... حق نگهدارت[گل]

فریده جلیلوند

با سلام . ممنون که امدید . مطالب زیبایی دارید . موفق باشید بی بی زمستون

کولی

سلام .. آمدم و خواندم و اوقاتی را در بلاگت .. در میان نوشته ها و حرفهایت ماندم .... برایم جالب بود ... امیدوارم این فرصت دوباره را بیابم از برای دوباره آمدن و دوباره خواندن ... خبرم کن ...

ژوکر

سلام ژوکر به سالار خیلی عالی بود داستان تاثیر گذار و قشنگی بودش ژوکر از حضور گرم شما تشکر میکنه شاد باشی [گل][گل][گل]

حسین

از مطالب وبلاگت استفاده کردم .. کوتاه و پر محتوی و آموزنده ...موفق باشی ..

سمیرا

سلام وبلاگ مرتب و با سلیقه ای دارین از اینکه به وبلاگم اومدین کمال تشکر رودارم ارزوی بهترینها رو براتون دارم فعلا