فقر و غنا

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند .

در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد : بله پدر !

و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا ، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در خانه مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست ! با دیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسربچه اضافه کرد : متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم ! 

/ 0 نظر / 33 بازدید