کربلا ...

بر کبودای زمین ، هنگامه ی محشر گذشت

 

آسمان ، در هاله ای از خون و خاکستر ، گذشت

 

هفت بند استخوان های مرا خشکاند و سوخت

 

آن جه در اوج عطش ، بر چشمه ی کوثر گذشت

 

سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد

 

آن چه در گودال ، بر انگشت و انگشتر گذشت

 

در کنار رود تشنه ، در میان نخل ها

 

من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت

 

ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت

 

تا که در ناوردگاه عشق ، خون از سر گذشت

 

ظهر عاشورا ، به روی نیزه ها تاگل کند

 

آفتاب از مشرق خونین خنجر ، برگذشت

 

شام غربت بود و نخلستان و صحرا و عطش

 

ماه ، آن شب از کنار آب ، تنها تر گذشت

/ 1 نظر / 3 بازدید
پویا خ

سلام . نوشته هاتون قشنگ بودش. من خودم وب ندام اما وب استاد مو معرفی میکنم http://blog.ygoodarzi.com