داستان زیبای وعده

پادشاه گفت : اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و می گویم یکی از

 

لباسهای گرم مرابیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اماپادشاه به

 

محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در

 

اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: " ای

 

پادشاه ؛ من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم

 

تو مرا از پای در آورد"

/ 0 نظر / 9 بازدید