من که میدانم او کیست ؟

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

 

دید . عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران

 

ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند : باید از تو عکسبرداری

 

شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد . پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و

 

نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیلش را پرسیدند . پیرمرد گفت زنم در

 

خانه سالمندان است . هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم . نمی‌خواهم

 

دیر شود . پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می‌دهیم . پیرمرد با اندوه گفت :

 

متأسفم . او آلزایمر دارد ، چیزی را متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی‌شناسد ! ! !

 

پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح

 

برای صرف صبحانه پیش او می‌روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما

 

من که می‌دانم او چه کسی است ! ! !

0

/ 0 نظر / 7 بازدید