درد دل گنجشک با خدا

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن

گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.گنجشک گفت : لانه کوچکی

داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من

گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی ؟ لانه محقرم کجای دنیا

را گرفته بود ؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست .سکوتی در عرش طنین

انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود .

باد راگفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به

واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ! اشک در

دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ، های های گریه

هایش ملکوت خدا را پر کرد .

/ 0 نظر / 9 بازدید