بُزت را فدا کن ؟ !

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند . در مسیر ، مرید

همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای

کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند ، تا این که به مرشد خود قضیه را

گفت . مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد : اگر واقعا می خواهی به آن ها

کمک کنی برگرد و بزشان را بکش .

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی

نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد .

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه

هایش چه آمد . روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از

نظر تجاری نگین آن منطقه بود . سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را

به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند . صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار

مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و

پذیرایی کرد و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت

فراهم کنند . پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا

شوند . زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت ، پذیرفت و شرح حال خود

این گونه بیان نمود :

 

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که

داشتیم زندگی سپری می کردیم . یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ

نداریم . ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران

زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم . ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم

هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند . فرزند بزرگترم زمین

زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت . فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد

و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود . پس از مدتی با آن ثروت شهری

را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم . مرید که پی به راز مسئله برده بود

از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود .

 

نتیجه :

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است و باید برای

رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم .

/ 0 نظر / 10 بازدید